دوباره يك فرصت
دوباره يك آغاز
شروع فصل نو
شكفتن و پرواز
***
زمين پر از سبزه است
زمان پر از شادي
شكفته شور و شوق
به شهر و آبادي
***
سلام و لبخند است
به روي لبها باز
دوباره ميخوانند
پرندگان آواز
***
از آسمان، باران
ترانه ميبارد
به كوه و صحراها
نشانه ميكارد
***
بيا تماشا كن
نشانهها را باز
ببين خدا پيداست
در اين همه اعجاز
ثابت
مثل افعي سياه افتده باز به جون شهر مو خودم ديدم اوره از بالا آسمون شهر
هيبتش يك جوريه چشماره ناكار مكنه " عقل كل" هم كه بشي ساده گرفتار مكنه
افعيه، پيچ مخوره تا كه سر راه بگيره هر كي روبروش بشه، داغ مكنه زود ميميره
تو خيابون مخزه، داغي ميه از نفسش هيچكي پيدا نمره اوره كنه تو قفسش
هيچكي يادش نميه از كجا و كي آمده بعضيا مگن خودش از جاده" ري "آمده
آمده كوچيك بوده ،بزرگ شده تونصفه روز توي هيچ"دفتر ثبت" نيست كه چيه تا به هنوز
هر چي" شهردار" آمده حكم دده كه زودي برو ولي او خيابونم گرفته هم خود پياده رو
دوست دره كه شهر ما به زير دود او بشه جاي گل،" دوده "بده درختا زيرو رو بشه
مو و دادا ش و داييم يك نقشه خوب كشيدم ما بري اي افعيه دو سه تا برنامه ديدم
ما مخم دوچرخه ها ره توي ميدون بيرم افعيه "ترافيكه" شكست بدم كم نيرم
راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني، جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگويند.
اما ...اما کسي به ما نگفت که چه گلستاني مي شود جهان، وقتي که تو بيايي.
همه، پيش از آنکه نگاه مهرگستر و دست هاي عاطفه تو را توصيف کنند، شمشير تو را نشانمان دادند.
آري، براي اينکه گل ها و نهال ها رشد کنند، بايد علف هاي هرز را وجين کرد و اين جز با داسي برنده و سهمگين، ممکن نيست.
آري، براي اينکه مظلومان تاريخ، نفسي به راحتي بکشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک ماليد و نسلشان را از روي زمين برچيد.
آري، براي اينکه عدالت بر کرسي بنشيند، سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون کرد و به دست نابودي سپرد.
و اينها همه، همان معجزه اي است که تنها از دست تو برمي آيد و تنها با دست تو محقق مي شود.
اما مگر نه اينکه اينها همه مقدمه است براي رسيدن به بهشتي که تو باني آني.
آن بهشت را کسي براي ما ترسيم نکرد.
کسي به ما نگفت که آن ساحل اميد که در پس اين درياي خون نشسته، چگونه ساحلي است؟
کسي به ما نگفت وقتي تو بيايي:
پرندگان در آشيانه هاي خود جشن مي گيرند و ماهيان درياها شادمان مي شوند و چشمه ساران مي جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مي کند.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
دل هاي بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت مي کني و عدالت بر همه جا دامن مي گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه کن مي کند و خوي ستمگري و درندگي را محو مي سازد و طوق ذلت بردگي را از گردن خلايق برمي دارد.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
ساکنان زمين و آسمان به تو عشق مي ورزند، آسمان بارانش را فرو مي فرستد، زمين، گياهان خود را مي روياند و زندگان آرزو مي کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقي را مي ديدند و مي ديدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمين فرو مي فرستد.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
همه امت به آغوش تو پناه مي آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خويش.
... و تو عدالت را آنچنان که بايد و شايد در پهنه جهان مي گستري و خفته اي را بيدار نمي کني و خوني را نمي ريزي.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
رفاه و آسايشي مي آيد که نظير آن پيش از اين، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مي يابد که هر که نزد تو بيايد فوق تصورش، دريافت مي کند.
به ما نگفتند وقتي تو بيايي:
اموال را چون سيل، جاري مي کني و بخشش هاي کلان خويش را هرگز شماره نمي کني.
به ما نگفتند وقتي توبيايي:
هيچ کس فقير نمي ماند و مردم براي صدقه دادن به دنبال نيازمند مي گردند و پيدا نمي کنند مال را به هر که عرضه مي کنند، مي گويد: بي نيازم.
اي محبوب ازلي و اي معشوق آسماني
ما بي آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم تو را دوست مي داريم و به تو عشق مي ورزيم.
چون عشق تو با سرشت ها عجين شده بود و آمدنت طبيعي ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
ظهور تو بي ترديد بزرگ ترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد کرد.
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خداد داد نکرد
امروز از تو با خدا گفتم جانباز بي پرونده ي مظلوم
از تو كه زخمت رنگ و رو رفته است مثل تو بي خون مي شود معلوم
از تو كه مغروري چنان پرچم از تو كه كوهي و بدون حرف
رددي نمانده از تو بر اين شهر باريده بر خون سرفه هايت برف؟
گفتي كه اين دنيا پر از سايه است دنيا طلب ها دشمنت هستند
مي خوانم از تو تا نفس دارم تا چشم هايم روشنت هستند
وقتي كه گفتم از تو وغربت با شعر از روزو شب و سالت،
شيرين نشد در كام بعضي ها حتي نپرسيدند از حالت
از سنگرت جز در دل همرزم از را ه تو جز "يادمان ها "نيست
درد تو اين "خط" را شكسته آه از "جبهه اي "ها يادمان ها نيست
آن روز وقتي ديدمت تنها بين شهيدان راه مي رفتي
زير لبت آرام مي گفتي جا مانده ام، با آه مي رفتي
همسنگرانت خوب مي ديدند در چشم تو "هيهات" پيدا بود
اشكي كه مي افتاد با حسرت گوياترين تصوير دنيا بود
ما اهل شهر بهشتيم با پادشاهي آسماني
با پادشاهي كه امام است نور خدا در زندگاني
سلطان ما هرگز ندارد زندان و زندانبان و سرباز
هر لحظه هر كس كه بخواهد مي بيندش اوبا در باز
هر دل كه با او آشنا شد اندو ه غم هرگز ندارد
مشكل گشاي واقعي اوست آن " عالم آل محمد"
او چشمه علم خدايي ست اسرار دين در سينه اوست
هر كس كه مهمان "رضا "شد ا ز عطر او همواره خوشبوست
در قلب ما مولا ي مهر است در چشم ما شاه شفاعت
در سايه اش ما شاد مانيم ما شادمانيم تا قيامت
ثابت
من سلام مي كنم شادمان و پر اميد
چشم هاي سال نو غرق مهرباني است
تازه آمده زراه پاك و آسماني است
روي سينه اش زده يك مدال نقره كوب
برق مي زند چقدر "يا محول القلوب"
در كنار سفره ايم رو به قبله خدا
او دعا مي كند زير لب براي ما
عيدي سلامتي هم به جسم و هم به جان
هديه كن براي ما اي خداي مهربان
راه را نشان بده در صراط مستقيم
ما بدون لطف تو هيج جا نمي رسيم
ثابت
دل را به سنگي در سر يك كوه ،جادو كن
سنگي كه بر آن آشيان دارد عقاب نور
مشتاقي من را به جاي صبح سو سو كن
اشك شبم را آهوي كوه و كمر فرما
از ابرها ،چشم عقابم را به آهو كن
دستي بكش سنگ عقيق چشم هايم را
چشم جهان "داران" دنيا را به اين سو كن
رگهاي من را چشمه كن تا نقطه هاي دور
آرنجهايم را درخت شاد گردو كن
پلك مرا تو تازه كن با ذكر يا الله
شهدي به سكر آلوده تر در جام كندو كن
بگذار تا باران بگيرد گل كنم از سنگ
با عطر من دل هاي غمگين را تو خوشبو كن
مي خواهم از تو آسمان ، بر پله هاي صبح
فكري به حال كوه افتاده به پهلو كن!
درختان خواب خوابند /خيابان ها چه تنها
ميان برف و سرما /كلاغان بي قرارند
كسي هرگز نپرسيد/ غذا و خانه دارند؟
هميشه ما شنيديم/ كلاغان سوگوارند
ولي من شك ندارم /كه راز روزگارند
به چشم حوض كاشي /بلور يخ نشسته
پدر در پاسيو باز/طناب رخت بسته
كنار دودكش ها/رد گنجشك و گربه است
زمين اما به زير/ لحاف برف پنبه است
خدايا مهرباني/ بده امشب به دل ها
كسي تنها نماند / ميان برف و سرما
در اين شب كه بلند است / در اين برفي كه زيبا
بيا از هم بپرسيم / دوباره حال هم را
ثابت
ما شاعرها به هم خيلي نزديكيم مثل درد با درك. مثل خواهر و برادر مثل ذرات يك روح. حالا تو نيستي كه باز مرا كه ببيني بگويي:" الهام ! من اين خانم ثابت را مثل خواهرم دوست دارم بعد بخندي و بگويي :"خانم ثابت !من هميشه به الهام مي گويم اين ثابت عين درخت گلابي است آدم دوست دارد باشد و ببيندش. من ،خوشحال بودم كه درخت باشم در تصور تو كه خيلي واقعي بودي حتي وقت هايي كه نقدي به شعري در جلسه اي داشتي .اولين بار كه آمدي دانشكده پزشكي ، حتما يادت هست جلسه شعر را مي گرداندم، با زنده ياد رضا ضيايي امده بودي . آن و قتها هم همين طوري بودي . مثل يك تكه شيشه كه آن طرف حرفهايت خودت پيدا بودي . بعضي ها مي گفتند تو تندي اما واقعيت يك شيشه شفافيتت بود و بعدها دير فهميدند كه تو خودت بودي نه نقشي نه اجرايي. بعدها همه مهربانتر بودند و بعدها
كسي آرام از شعرت نفس را برد تو كوچيدي يكي آمد قفس را برد...
خانه تو سه ضلع داشت
تو
نفست و آينه
نفست را قبل از آن كه به مدرسه برود
درآينه مي ديدي
لبخند مي زدي و چراغ انباري روشن مي شد
تو از تاريكي بدت مي آمد
تو گوزني بودي آزاد در بلند ترين دامنه
كه گلوله هاي شكار چيان را هدر مي كرد
مي دويدي و رد پاهايت شعر مي شد...
هرگز به كسي هديه نداده اندوه
من غار نشين دل بي كشف توام
بگذار كه حرف من بپيچد در كوه
