• زيباترين حکمت دوستى، به ياد هم بودن است نه در کنار هم بودن
• دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است
• خوب گوش کردن را ياد بگيريم، گاه فرصتها بسيار آهسته در مىزنند
• اگر يک روز هيچ مشکلى سر راهم نبود، مىفهمم که راه را اشتباه رفتهام
• اگر در کارى موفق شوى، دوستان دروغين و دشمنان واقعى بهدست خواهى آورد
• زندگى کتابى است پرماجرا، هيچ گاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز
• همه خواستنىها داشتنى نيست، همه داشتنىها خواستنى نيست
• به کم نورترين ستارهها قانع باش، چرا که چشم همه به سوى پر نورترين ستارههاست
• فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است
• امروز را براى ابراز احساس به عزيزانت غنيمت بشمار. شايد فردا احساس باشد اما عزيزى نباشد
• اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگى نباشد صداى آب هرگز زيبا نخواهد شد
• کسى را که اميدوار است هيچگاه نااميد نکن، شايد اميد تنها دارائى او باشد
• شاد بودن تنها انتقامى است که مىتوان از دنيا گرفت، پس هميشه شاد باش
• توى دنيا دو نفر باش يکى واسه خودت و يکى براى ديگرى. واسه خودت زندگى کن و براى ديگرى زندگى باش
• زندگى همچون بادکنکى است در دستان کودکى که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين مىبرد
• براى آنان که مفهوم پرواز را نمىفهمند، هر چه بيشتر اوج بگيرى کوچکتر مىشوی
• فراموش نکن قطارى که از ريل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولى راه به جائى نخواهد برد
ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: «در راه که مىآمدم يکى از آشنايان را ديدم. سلام
کردم جواب نداد و با بىاعتنايى و خودخواهى گذست و رفت و من از اين طرز رفتار او
خيلى رنجيدم». سقراط گفت: «چرا رنجيدى؟» مرد با تعجب گفت: «خب معلوم است،
چنين رفتارى ناراحت کننده است». سقراط پرسيد: «اگر در راه کسى را مىديدى که
به زمين افتاده و از درد و بيمارى به خود مىپيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده
مىشدي؟» مرد گفت: «مسلم است که هرگز دلخور نمىشدم. آدم که از بيمار بودن
کسى دلخور نمىشود». سقراط پرسيد: «به جاى دلخورى چه احساسى مىيافتى و
چه مىکردى؟» مرد جواب داد: «احساس دلسوزى و شفقت و سعى مىکردم طبيب
يا دارويى به او برسانم».
سقراط گفت: «همه اين کارها را به خاطر آن مىکردى که او را بيمار ميدانستى، آيا
انسان تنها جسمش بيمار مىشود؟ و آيا کسى که رفتارش نادرست است، روانش
بيمار نيست؟ اگر کسى فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدى از او ديده نمىشود؟
بيمارى فکر و روان نامش «غفلت» است و بايد به جاى دلخورى و رنجش، نسبت به
کسى که بدى مىکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و
داروى جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود
را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسى بدى مىکند، در آن لحظه بيمار
است».
در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»
مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟
مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
شرح حكايت
برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
كه پاكي و لطيفي
چه كس گفته بدي تو
چه كس گفته كثيفي
خودم ديدم كه دادي
به گل ها شيشه عطر
به دست كاج دادي
به گر ما سايه چتر
تو دادي مزه ترش
به آلو در بهاران
تو شيرين مي كني تو
لب سرخ اناران
به گل دادي قشنگي
كه پروانه نميرد
عسل گفتي به زنبور
كه از صحرا بگيرد
هزاران مزه داري
براي ميوه كال
كه در دستت بريزند
درختان كهنسال
شنيدم روز اول
خدا از تو مرا ساخت
و روحش را به من داد
كه لپ هايم گل انداخت
شنيدم مثل دريا
امانتدار هستي
نگهبانيست كارت
از او ل هاي هستي
نمي دانم چرا دير
تو را من كشف كردم
رفيق مهربانم
بيا دورت بگردم
تو را من دوست دارم
تو مثل اسماني
به چشم من هميشه
تو باباي جهاني
یک جا نشستی بی صدا هستی
بی ساز تو خوابم نمی اید
ای جیر جیرک جان کجا هستی
هر جا که می گردم نمی بینم
انگار رفتی تو ازین خانه
اصلا نگفتی تا که بر گردی
من میشوم از غصه دیوانه
حتما تو ناراحت شدی وقتی
من شعر خواندم پیش ماهی ها
الان نشستی گوشه ای غمگین
تنها و ساکت در سیاهی ها
انگشتانم را دوست دارم
با من می رقصندوقتی در هیجان دیدنت در سینه حبس می شوم
با من
کنارمن می آ یند با وقار ۱۰ اسب رام
وقتی فکر می کنم که غمی شانه هایم را کوتاه کرده است
این ۱۰ مرد نجیب را دوست دارم که ارابه کلماتم را
به سمت خانه تومی آورند
انگشتانم را
دوست دارم
" من "
در گوش من سايه ايست از سيلي خواهرم پس من پيامبر نيستم با نوري در هاله هاي تقديس از من نهراس و تنها ترانه ام را به لبهايت گوش كن براي ابديت وقتي عاشق مي شوي در مزرعه اي بي هنگام آن را بخوان كه ساكت شوند غوكان به تماشا :
با پوستي سرد ورگهايي كه درآن شير ، تنها شير مي چرخد
چگونه مي توانم شيطان باشم چگونه ؟
با صدايم كه ادامه زنانگي خداست
و طنين بي كلامش هر زخمي را در حتي سنگ التيام مي بخشد ؟
با كدام اندامم
كه هنوز هيچ نقشي را نپذيرفته است چگونه مي توانم شيطان باشم
چگونه
با پلكي آكنده از سرمه خاكستركه از گناهان شما به هم آمده
وراز هاي تيله هاي پسركان شده است؟
با اين راز چگو نه مي توانم شيطان باشم بي فاش
وقتي زنان و دختراني از چهار قاره عاشقم هستند
و حسادت گو نه هايشان را به سرخي نياكنده است
چگونه مي توانم شيطان با شم چگونه
با اين همه مردان و پسراني كه كفش هاي مرا جفت كرده اند
و برايم دست تكان داد ه اند
در مقابل چشمان نيا كانم
و فرزنداني از من
در همه انها متولد شده اند و نام همه آن ها يكي است
و با هم دشمني نمي كنند
رود خانه مي تواند در هيات زني باشد كه چكيد ه است د ر تن هايي
ثابت
جائیکه خدا می خواهد باشم

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.
او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.
تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.

شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.
اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.

او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.
بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...

با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.
آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...
آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...

این خداست که...!!
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست میدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست میدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنيم؟ آيا نمیتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد میزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله میگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینياز میشوند و فقط به يکديگر نگاه میکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

فكرش را نمي كنيم اما...
هميشه يكي هست كه بيشتر از هر كسي دوستمان دارد، فصلها را به اندازه
طاقتمان رنگ مي دهد. پيراهن بهار را عوض ميكند كه اميد از چشم ما بتابد. شكوفه
ها را مي خنداند تا شوق زندگي به يك قطره باران دلخوش باشد و خاك را نوازش
ميكند تا با ما مهربان باشد.
فرا رسيدن عيد سعيد باستاني را به تمامي دوستان خوبمان تبريك گفته، سلامتي،
سعادت و ايمان برايتان آرزو مي كنيم.
توصیف رفتار
این کودکان غالباً خصومت دیگران را برمیانگیزند، خود را درگیر جنگ و دعوا میکنند و یا دیگران را تحریک به دعوا یا بحث و جدل میکنند. این گونه کودکان غالباً رفتارهای قلدر مآبانه دارند و معمولاً دوستان اندکی دارند. آنها دوست دارند مشکلات را با پیروزی در جنگ و دعوا یا جرّ و بحث حل کنند. کودکان پرخاشگر غالباً دیگران را تهدید میکنند و سایر دانشآموزان معمولاً از آنها میترسند. پرخاشگری هم به صورت زبانی و هم به صورت فیزیکی میتواند باشد.
فرد پرخاشگر به ندرت اعتماد به نفس دارد و آن را از طریق رفتار پرخاشگرانه به دست میآورد. فرد پرخاشگر در جستجوی جلب توجه است و از توجهی که به خاطر پرخاشگری کسب میکند، لذت میبرد. قدرت، توجه آدمها را جلب میکند و فرد پرخاشگر از این موضوع آگاهی دارد. افراد پرخاشگر معمولاً میدانند که رفتارشان نامناسب است.
اقدامات
- هرگز پرخاشگری نامناسب را نادیده نگیرید و با کودک پرخاشگر خود به جنگ قدرت نپردازید.
- رویکردتان محکم ولی در عین حال متین و آرام باشد. به یاد داشته باشید که فرد پرخاشگر با جنبه خشن شما میتواند مقابله کند امّا در مقابل متانت و آرامش تسلیم خواهد شد و این چیزی است که او واقعاً میخواهد- نوع درست توجه.
- با کودک پرخاشگر به صورت تک به تک برخورد کنید و برنامهای برای او طراحی کنید تا کنترل رفتارش را به دست گیرد.
- معلمان موفق میدانند که هنگامی که رابطه یک به یکی با دانشآموزان پرخاشگر برقرار میکنند، میتوانند به سرعت آنها را رام کنند. به یاد داشته باشید که این کودکان فقط به توجه نیاز دارند. بنابراین، دوست داشتن واقعی و صمیمانه آنها، رمز موفقیت است.
- برای این کودکان فرصتهایی را فراهم آورید تا رفتار مناسبی بروز دهند. به آنها مسئولیت بدهید و تحسینشان کنید.
- هنگامی که فرزند پرخاشگرتان رفتار مناسبی دارد فوراً به او باز خورد مثبت بدهید. در این صورت خواهید دید که رفتارهای پرخاشگرانه شروع به از بین رفتن میکنند.
- فعالیتهایی را برای او فراهم کنید که بتواند تمایلات رهبری خود را به نحو مثبتی بروز دهد. همواره به او نشان دهید که مواظبش هستید، به او اعتماد دارید و برایش احترام قائلید. به او یادآور شوید که این رفتارهای نامناسبند که شما دوست ندارید نه خود او. تا آنجا که میتوانید روشهایی را برای اینگونه کودکان فراهم سازید که بتوانند کنترل رفتارهای نامناسبشان را به دست گیرند. هرگز فراموش نکنید که تمام کودکان نیاز دارند که بدانند شما به آنها توجه دارید و دیگر این که آنها میتوانند به نحو مثبتی در کارها مشارکت داشته باشند. زمان زیادی طول میکشد تا کودک بر رفتارهای پرخاشگرانهاش تسلط یابد. بنابراین، صبور و پایدار باشید و بدانید که تغییر به زمان نیاز دارد.
نوعاً چهار دلیل برای رفتارهای نامناسب وجود دارد:
- توجه
- انتقام
- قدرت
- نمایش ناتوانی
توجه: هنگامی که کودک نتواند توجه شما را به خود جلب کند، غالباً به انجام رفتارهایی میپردازد تا جلب توجه کند.
انتقام: هنگامی که کودک به دلیلی حس کند که او را دوست ندارند، برای جلب توجّه به انتقام جویی میپردازد. هنگامی که کودک به دیگران و یا احساسات آنها آسیب میرساند حس میکند که آدم مهمی است.
قدرت: این گونه کودکان نیاز دارند که «رئیس» باشند. آنها فقط هنگامی احساس قدرت میکنند که رئیس باشند. تلاش برای کسب قدرت در این شرایط افزایش مییابد.
نمایش ناتوانی: این گونه کودکان معمولاً دارای سطح کمی اعتماد به نفس هستند و چون فکر میکنند کاری از دستشان ساخته نیست، در مقابل سختیها زود تسلیم میشوند. آنها غالباً حس این که کاری را با موفقیت انجام دهند ندارند.
پس از آن که هدف و منظور از رفتار نامناسب را تشخیص دادید، حال میتوانید نسبت به تغییر آن اقدام کنید. به طور خلاصه، چیزهایی که باید به منظور تغییر رفتارهای نامناسب به خاطر داشته باشید به قرار زیرند:
- همیشه با کودکانتان رفتار احترامآمیز داشته باشید. در نهایت، رفتار احترام آمیز شما، احترام متقابل به همراه خواهد داشت. همیشه رفتاری که دوست دارید از آنها ببینید را خودتان انجام دهید.
- کودکتان را تشویق کنید که اعتماد به نفسش را تقویت کند. به او القاء کنید که دوستش دارید و به رفتارهای مناسبش توجه نشان دهید.
- هرگز خود را درگیر قدرتنماییهای او نکنید. از عصبانی شدن خودداری کنید و تلافی نکنید.
- باور کنید که تمام رفتارهای نامناسب، ریشه در نیاز به توجه دارند.
دلایل مختلفی برای بروز رفتار نامناسب وجود دارد. همچنین «اقتضای سنی» میتواند عامل رفتارهای نامناسب باشد. این گونه رفتارها غالباً در صورت برخورد مناسب، تصحیح میگردند. باید به یاد داشته باشیم که پذیرش رفتارهای نامناسب، کار عاقلانهای نیست. پیامی که با پذیرش رفتار نامناسب به کودک انتقال مییابد این است که باور میکند که رفتارش بد نیست و برای دیگران اهمیتی ندارد.
معمولاً این جملات و عبارات برای توجیه رفتارهای ناپسند کودکان شنیده میشود كه نادرست است:
- پسر بچه است دیگه ...
- بزرگ میشود خوب میشود ...
- اقتضای سنّش است ...
با وجودی که مرتب شاهد این گونه رفتارها هستیم امّا بیتفاوت بودن و اقدامی نکردن، کار درستی نیست. دلیلی برای پذیرش رفتارهای نامناسب و یا انتظار آنها را داشتن، وجود ندارد. فکر نکنید که کاری نمیتوانید انجام دهید. این اشتباهی است که غالباً صورت میگیرد.
ما باید رفتار کودک را درک کنیم و کمک کنیم با تأثیر مثبتی که میگذاریم، آن رفتار تصحیح شود. متأسفانه، نادیده انگاری و چشم بر هم گذاشتن در مقابل رفتار کودک، کار آسانی است امّا باید بدانیم که با این کار، آن رفتارها ادامه مییابد و در بسیاری موارد بدتر و شدیدتر هم میگردد.
باید به یاد داشته باشیم که کسانی که از روی عادت و یا به طور مزمن دروغ میگویند، به ندرت احساس خوبی درباره خودشان دارند. به الگوهای دروغگویی کودکتان توجه کنید. آیا او تنها در زمانهای خاص یا موقعیتهای خاصی دروغ میگوید؟ سعی کنید دریابید نیازهایی که کودک را به دروغگویی وا میدارد کدامند.


اقدامات
- همیشه به کودکتان و در مقابل او راست بگوئید. از گفتن دروغ، هر چند کوچک و کم اهمیت اجتناب کنید.
- به فرزندتان، از طریق نقش بازی کردن، ارزش راستگویی را بیاموزید. این کار زمانگیر است و به صبر و حوصله نیاز دارد.
- از طریق نقش بازی کردن، پیامدهای منفی دروغگویی را به او نشان دهید.
- هیچ بهانهای را برای دروغگویی نپذیرید. دروغگویی به هیچوجه قابل قبول نیست.
- کودکان باید پیامدهای مضرّ دروغگویی را درک کنند و هرگاه امکانپذیر بود به خاطر دروغگویی معذرت خواهی کنند.
- پیامدهای منطقی برای کودکانی که دروغ میگوید باید در نظر گرفته شود.
- کودکان باید بدانند که دروغگویی، هرگونه که باشد، هرگز قابل قبول نیست و تحمل نخواهد شد.
- کودکان غالباً دروغ میگویند تا اولیاء یا معلمان خود را خوشحال کنند. آنها باید بدانند که برای شما ارزش راستگویی بسیار بیشتر از هر رفتار دیگری است.
- کودکان باید خود بخشی از راهحل و یا پیامدها باشند. از آنها بپرسید خودشان حاضرند در صورت دروغگویی چه جریمهای بپردازند یا چه کاری انجام دهند.
- به کودکتان یادآور شوید که از دروغ گفتن آنها بسیار ناراحت میشوید. تأکید کنید که نه از خود آنها بلکه از کاری که انجام دادهاند ناراحتید و ناراحتی خود را واقعاً به آنها نشان دهید. سعی کنید با حرفهای خود آنها را از مسیر دروغگویی دور سازید. مثلاً به آنها بگوئید: «خیلی بعید است که تو درباره تکالیف مدرسهات دروغ بگویی. تو خیلی در انجام دادن آنها مهارت داری و از پس همه چیز میتوانی برآیی.»
- در همه حال حقیقت را ستایش کنید!
از نصیحت و سخنرانی و تصمیمگیریهای غیرمنطقی فوری اجتناب کنید. مثلاً:«اگر یکبار دیگر دروغ بگویی تا یکسال برایت چیزی نمیخرم.» هرگز فراموش نکنید که تمام بچهها نیاز دارند که بدانند شما مواظبشان هستید و آنها میتوانند به شیوه مثبتی در کارهای شما مشارکت کنند. مدت زمان زیادی طول میکشد تا کودک بر تحریف واقعیت، مبالغه و دروغگویی مزمن فایق آید. صبور و پایدار باشید و بدانید که تغییر به زمان نیاز دارد.


روزی روزگاری اهالی يک دهکده تصميم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند، در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعنی ايمان.
بدبختى تنها در باغچهاى که خودت کاشتهاى میرويد.
وقتى كه زندگى برات خيلى سخت شد، يادت باشه كه درياى آروم، ناخداى قهرمان نمیسازه.
زندگى مثل دوچرخهسوارى میمونه... واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشى. آلبرت اينشتين
اگر كسى را دوست دارى، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتى كه ناگفته میمانند، میشكنند. جرج آلن
ميان انسان و شرافت رشته باريکى وجود دارد و اسم آن قول است. توماس براس
شريفترين دلها دلى است که انديشه آزار کسان درآن نباشد. زرتشت
خوشبختى فاصله اين بدبختى است تا بدبختى ديگر. چارلى چاپلين
همه دوست دارند به بهشت بروند، اما كسى دوست ندارد بميرد. بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد.
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:
و آن آگاهى است
و تنها يك گناه:
و آن جهل است
و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشمها،
تنها تفاوت ميان انسانهاى آگاه و ناآگاه است.
يک برگ کاغذ برداريد و بالاى آن بنويسيد افرادى که به من بدى کردهاند، از جمله: عزيزانم را از من گرفتهاند و به هر نحوى عامل رنجش شديد من شدهاند.
نام اين افراد را بنويسيد: (به صورت ستونی) سپس به روى هر اسم خوب تمرکز کنيد و چهره آن فرد را در نظر بگيريد. لحظاتى بعد، روبروى نامش بنويسيد: دوستت دارم، از گناه تو گذشتم!
آيا میتوانيد اين کار را بکنيد؟ يقين بدانيد اگر نتوانيد اين کار را بکنيد و ديگران را ببخشيد، هرگز قادر به بخشودن خود نخواهيد بود.
يک پيشنهاد!
خود را ارزيابى کنيد. میپرسيد چگونه؟ ارزيابى يعنى چه؟
به بيانى ساده: ارزيابى يعنى، نگاهى به صفات خوب يا بد خود داشتن، به عبارتى، صفات خود را تحليل کردن و در نهايت، تقويت صفات خوب و تضعيف صفات بد.
چکيده مطالب:
- همه چيز در اين جهان دوطرفه است، پس اگر میخواهيد خداوند به سخنان شما گوش فرا دهد، به سخنان او گوش دهيد!
- گوش کردن به سخنان خداوند به نوعى، يعنى، دوست داشتن او! پس او را با عمل به فرامينش دوست داشته باشيد تا او نيز شما را دوست داشته باشد!
- فراموش نکنيد! دوست داشتن خلق= دوست داشتن خالق.
- اگر اين نکته را دريابيم که در وجود هر انسانى روح خداوند خانه گزيده، آيا باز هم حاضر میشويم به کسى توهين کنيم؟
براى آنکه مردم دوستتان بدارند، بايد ابتدا خودتان را دوست بداريد!
- هر اشتباه يعنى، يک تجربه! اما مراقب باشيد گاهى يک اشتباه همه عمر را به باد خواهد داد!
- از اشتباه کردن نترسيد! ترسوها هرگز پيشرفت نخواهند کرد!
- خود را ببخشيد تا بتوانيد ديگران را هم ببخشيد!
- اطرافيان خويش را دوست بداريد و در هر زمان ممکن به آنها شفاف و روشن بگوييد که دوستشان داريد، قبل از آنکه با حسرت و اشک بر سر گور آنان اين سخن را بگوييد!
- براى راهيابى به خلوت خاص حق بايد ابتدا آغوش خويش را بر روى خلق بگشاييد!
جان کلام:
دوست داشتن خلق را از همين امروز تجربه کن تا آثار شگرف دوست داشتن خالق را به تماشا بنشينی!
يک آزمايش عملي!
روبهروى آينه بايستيد و تمرکز کنيد با دقت به رنگ چشمها، خطوط مورب و موازى صورت خود را نگاه کنيد! بعد از چند لحظه تمرکز، احساس میکنيد که سالهاست خود را در آينه به اين دقت نگاه نکردهايد. سپس پنج بار با آرامش و از صميم قلب با ذکر نام کوچک خود به تصوير بگوييد:
… جان دوستت دارم، … جان خيلى دوستت دارم. من همه کارهايت را تاييد میکنم! من به خوبى میدانم که تو بیگناهی! … جان من خيلى دوستت دارم.
آيا میتوانيد به دفعات ياد شده اين کار را انجام دهيد؟
اگر توانستيد که بسيار خوب به شما تبريک میگويم! شما خود را دوست داريد، پس ديگران را هم میتوانيد دوست داشته باشيد و در نهايت خداوند را و رابطه شما به اين شکل میشود: (خدا=خلق=خودم).
اما اگر نتوانستيد! نگران نباشيد، ٩٨ درصد از مردم نمیتوانند اين کار را به خوبى انجام دهند! برگرديد به گذشته، اشتباهات خود را ببخشيد و بدانيد که اگر اشتباه نبود، هرگز بشر متعالى نمیشد.
هفدهم مهر روز جهانی کودک مبارک
کوه ها، پلّه های بین خانه های ماست
رودها، خط مهربان آبی شماست
ماه، پنجره، دعا ، امید
فصل های سبز و زرد و قرمز و سفید
خوشه طلایی خدا، آفتاب
باز غنچه داده روز نو رسید
روزتان پر از نسیم و قاصدک
بچه های خوب پشت کوه های دور
بچه های آشتی و خنده های بی غرور
من به یاد هر چه کودک است در جهان
من به یاد بچّگی به هر زبان
قاصدک برایتان پُست میکنم به دست باد
روی بال های قاصدک نوشته ام
روز و روزگار و زندگی به کامتان عسل
خط مهربان و آبی شما
نامه تان به دست من رسید
شکار
چشمهایت را
برای بستن
نگاه دار
تا غبار را
که به عمق می خزد
تماشا کنی
شکار
چیزیست که دیگران آن را نمی بینند
وفرصتی که به اتفاق می افتاد
...
شیری
درون آب
نگاه می کند
به خون خشک شده لبانش
و غبار
چشمهایش را می بندد
سفر
گاهی نباید واکنی لب از لبت انگار
باید بکوبی رد شوی از مرزها بسیار
باید بساید ساقهایت رد نماند تا
ردی بگیرد از پی ات صیاد ها ناچار
باید بچرخی در میان سنگ ها چون رود
رودی بدون یک علامت رهسپار غار
غاری معمادار معناریز کاشف کُش
صد در به دریا واشده در پشت هر تالار
گفتم ولی با تو نباید بایدی برخورد
آیینه را بو می کنم می بینمت انگار
عطرت چه زنبوران صحرا را به شهر آورد
لحنت چه کندوهای دنیا را عسل سرشار
دستت ولی آن دست های شاپرک خیزت
پر زد چرا مه شد میان بوته ها ی خار
شاید تصور می کنی هر سایه ای گرگ است
بو می کشندت زنده ای از پشت هر دیوار
یاد
نه نامم را بر سنگ
و نه عطرم را در زلفت
نگاه ندار
اما دستت را چرا
وقتی بلند میشود تا شاپرکی به زمین خو بگیرد
دهانت را چرا
وقتی زبانی را در کامش
تاب می آورد
جهان در زمان تو
نشا نه ها در زمان تو کمرنگ شده است
عطرم را بر سنگ
تماشا کن
و مزه هایی را به یاد بیاور
که در شیر من نوشیدی
شنیدی تپش هایی را که خدا با دست های خودش
برای تو کوک کرده بود؟
بریده
جهان وقتی از چند سو می آید
همیشه یکی از جهت ها می پرد
دریچه های تنگ
آدم را تیز می کند
با لبهای پریده
با تو حرف میزنم
بریده بریده
مرحله
رو به ان کُره که مه شده است
دریچه راباز کن
ترس
سایه ایست از یک پیراهن کوچک شده
که تنها نفسی
آن را تکان می دهد
که تکان بخوری
حالا
تمام دلت که شورشده است می ریزد
مثل دانه های نمک
از خیسی موی یک پری
که هر صبح
هرصبح
هرصبح
چشمهایش را می بندد
ودوباره باز می کند وحل می شود
درمرحله ای که تکرار ناشدنی نیست
ثابت
هيچ چيز ارزشمندتر از همين امروز نيست.
گوته
پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز ديگر وارد سى سالگى میشدم. وارد شدن به دههاى جديد از دوران زندگيم نگران کننده بود، چون میترسيدم که بهترين سالهاى زندگيم را پشت سرگذاشته باشم.
عادت جارى و روزانه من اين بود که هميشه قبل از رفتن به سرِکار، براى تمرين به يک باشگاه میرفتم. من هر روز صبح دوستم نيکولاس را در ورزشگاه میديدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ريخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسى میکردم، از حال و هوايم فهميد که سرزندگى و شادابى هر روز را ندارم. به همين خاطر، علّت امر را جويا شد. به او گفتم که از وارد شدن به سن سى سالگى احساس نگرانى میکنم. با خود فکر میکردم که وقتى به سن و سال نيکولاس برسم، به زندگى گذشتهام چگونه نگاه خواهم کرد. به همين خاطر از نيکولاس پرسيدم: «ببينم، بهترين دوران زندگى شما چه موقعى بود؟»
نيکولاس بدون هيچ ترديدى پاسخ داد: «جو، دوست عزيز، پاسخ فيلسوفانه من به سوال فيلسوفانه شما اين است:
«وقتى که کودکى بيش نبودم و در اطريش تحت مراقبت کامل و زير سايه پدر و مادرم زندگى میکردم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که به مدرسه میرفتم و چيزهايى ياد میگرفتم که الان میدانم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که براى نخستن بار صاحب شغلى شدم و مسئوليت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقى دريافت کردم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«جنگ جهانى دوم شروع شد، و من و همسرم براى نجات جانمان مجبور به ترک وطن شديم. موقعى که با هم، صحيح و سالم، روى عرشه کشتى نشسته عازم آمريکاى شمالى شديم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«موقعى که به کانادا آمديم و صاحب اولاد شديم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«موقعى که پدرى جوان بودم و بچههايم جلوى چشمانم بزرگ میشدند، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«و حالا، جو، دوست عزيزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحيح و سالم هستم، احساس نشاط میکنم و زنم را به اندازهاى که روز اول ديده بودمش، دوست دارم، و اين بهترين دوران زندگى من است.»
جو کمپ
آموزگارى در نيويورک تصميم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانشآموزان را يکىيکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد.
آنگاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچهها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبانهاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينهاش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رئيسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسين میکند.
رئيس ابتدا خيلى متعجب شد. آنگاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينهاش بچسباند.
رئيس گفت: «البته که میپذيرم.» مدير جوان يکى از روبانهاى آبى را روى يقه کت رئيسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رئيسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آنها میخواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم میگذارد.
آن شب، رئيس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١٤ سالهاش نشست و به او گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد.
من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد.
میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
رئيس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به اين فکر میکردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شبها به خانه میآيم توجه زيادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد میکشم.
امّا امشب، میخواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمیتوانست جلوى گريهاش را بگيرد. تمام بدنش میلرزيد.
او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است.
پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رئيس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامهريزى شغلى کمک کرد. يکى از آنها پسر رئيسش بود و هميشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثيرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس، درس با ارزشى آموختند:
«انسان در هر شرايط و وضعيتى میتواند تاثيرگذار باشد.»

